![]() |
![]() |
|
| مطالب علمی- فرهنگی - ادبی |
|
قامتی متوسط و موزون داشت، بینی و لبهایش باریک بودوچشمان نسبتاً ریزی داشت که همیشه از فرط مهربانی می درخشید،به ظاهرش اهمیت نمی داد ،چندان در بند کفش و لباس نبود ؛اما همیشه تمیز به نظر می رسید.وقت شناس و دقیق بود .نامش کاووس بود و به پرویزی شهرت داشت.از اهالی میمند بودوطبق شناسنامه اش در سال 1334به دنیا آمده و کارش را با آموزگاری ودبیری آغاز کرده بود. و13سال سابقه تدریس داشت. علاوه براینکه مربی پرورشی مدرسه راهنمایی سعدی میمند بود ودر رشته ادبیات دانشگاه آزاداسلامی فیروز آباد نیز تحصیل می کرد .شاعری توانا بود که از دوران نوجوانی شروع به سرودن شعر نمودو به زودی در این زمینه تبحّرچشمگیری یافت.اشعار به جای مانده از وی نشان دهنده ی ذوق واستعداد او درزمینه شعر وشاعری است.در میمند همه او را به عنوان معلم و شاعر می شناختند؛مرثیه هایش را نوحه می کردند و می خواندند.در وجوداو ،دنیای عظیمی بود ،دنیایی از علم ،ادب ،هنر،تقوا،ایمان،شجاعت و قلبی که دریا دریا محبّت و عاطفه از آن می جوشید. او بینشی داشت که یک ذره عقده ،حقارت وحسادت در آن نبودبه نظر او زندگی تعریفی ساده و حرفی ساده تر داشت که دوست داشتن بود،او توانست به سادگی همه عالم را دوست بداردواز خلال نگاهها و لبخند های مردم به سادگی نیاز های آن هارا بشناسدوبرای رفع آن ها کمر همّت برمیان ببندد.گویی او وکیل طبیعی و صمیمی همه بود. همیشه پیش این دوست و آن دوست وساطت می کرد،تا بالا خره کار کسی را به انجام می رساند و چه خوشحال و شاداب بود وقتی که کاری را به ثمر رسانده بود. همیشه خانه اش پر از مهمان بود،با فقیر و غنی صمیمانه و بی توقّع رابطه داشت و هرگز برای خود و خانواده اش از کسی چیزی نمی خواست.اما برای دیگران جان می باخت. شرکت در هرسور و سوگی را وظیفه خود می دانست.او خوب می دانست که فرصت عمر آنقدر ناچیز است که نبایدگذاشت دغدغه ی معاش لذت شادی،خیرو ایثار رااز ما دریغ کند.هرگز سخنی در دلش نمی ماند.آنچه در درونش می گذشت،به لب هایش می نشست،به همین جهت،دوستان و دشمنانش او را نیک می شناختند.پرویزی مردی خود ساخته و پر اراده بودکه مراتب شخصیت و اعتبارعلمی و ادبی خود را ،خود ساخته ودر تمام طول حیاتش جز ایمان به خدا و خدمت به مخلوق،هدفی را برای خود تعیین نکرد.پرویزی بهار بود و تشنه ،سبز و گوشه گیر ؛ وشعرش مثل جوانه ی تنها در گوشه ی خشک یک باغچه ،قشنگ و دلتنگ .او شعله ی دردناک یک عطش بود که بی صدا ،در دی ماه 1372خاموش و سرد شد. یادش گرامی. ناظر خسته ی باغ در تمنای وصال تو به باغ گل سرخ که در آن عطر محبّت جاریست رهروي گام نهاد دیده را دوخت به باغ چشم او خیره به دنبال تو بود کرد هر گوشه نگاه، ناگهان مرغ نگاهش به گل سرخ نشست، خاطرش آینه ی یاد تو گشت اندکی کرد درنگ،لختی اندیشه نمود، غرق در حیرت وبهت اشک را برد به مهمانی رخساره خویش پس از آن با خود گفت: زندگی خاطره ایست با هزاران تکرار باغ با خاطره اش تنها ماند جاده می خواند به خودحجم یک خاطره را ناظر خسته ی باغ، روی در راه نهاد چون شبح از خم آن جاده گذشت تا کند خاطره ها را تکرار
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 11:0 توسط انجمن نویسندگان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به برگ گل سرخ باید نوشت
بهشت است میمنداردیبهشت |
| پیوندهای روزانه |
|
سايت اختصاصي ميمند آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
فرهیختگان و بزرگان عصر منتظران حدیث هفته ادبی وفرهنگی برنامه های کانون اخبار انجمن فناوری اطلاعات وارتباطات نشريه سپيدار |
| نویسندگان |
|
انجمن نویسندگان علی نظام الملکی مدیر |
|
RSS
|